تبليغاتX
دل نوشته هاي سويل
دل نوشته هاي سويل
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که آجرهای زندگی را برايت تکرار کند...

سلام سلام سلام خوبين؟؟؟خوشين؟؟؟

بي مقدمه برم سر اصل مطلب كه خيلي از بچه ها ازم خواسته بودن كه تو اين آپم داستان بذارم...۲تا داستان شيرين هست كه به احتمال زياد نشنيدين و ميدونم لذت ميبرين...

 

مثل هميشه ممنونم كه هواي دل نوشته هاي سويلو دارين...دوستون دارم.

باي تا هاي


عشق دربیمارستان

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

 

 

شاخه گلی خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی

دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر

کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود

نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بودواز

همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به

ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی

هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی

کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود

اون رو از خودش دور کنه .بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت

سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که داردمیرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم

پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم

خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از

چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که

زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را

خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که

درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین

خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن

قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط سویل

 

درود به دوستاي عزيزم.

حالتون چطوره؟؟؟

امروز يهويي تصميم گرفتم وبلاگو آپ كنم.فقط شعر دومي(دخت ايران)رو از يه وبلاگي ورداشته بودم كه الان اسمش يادم نمياد كه اجازشو بگيرم اميدوارم صاحب اين متن ناراحت نشن...

همونطور كه قبلا هم گفتم بعضي از لينكا پاك شدن پس اسم هر كي تو پيوندام نيست حتما به من خبر بده.ممنونم از اينكه تنهام نميذارينو هواي دل نوشته هاي سويلو دارين.

 

گمنامی!

ميان همه ي جوي ها كه همراه رودها

به دريا سرازير ميشدند

جوي كوچكي هم بود كه هيچ ميل سرازير شدن

به دريا نداشت...

وقتي ساير جوي ها پرسيدند چرا؟گفت:

من هر چند در مقابل عظمت دريا ناچيز و خوارم
اما من...

(گمنامي گم نشده) را بيشتر از (شهرت گمشده)
 دوست دارم
 
 
دخت ایران...
 

من دخت ایــرانم

که من پروین ؛ فروغ ؛ شیدای ایرانم

نه پوراندخت نه آذر دخت نه آتوسا نه پانته آ

بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم

مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر که یک همراه و یک یار وفادارم

نه یک برده مکن اینگونه پندارم

که جوشد خون آزادی به شریانم

بدون زن کجا می داشت تاریخ تو ؟

آرش با کمانش ؟

کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟

بدون زن کجا میداشتی آن شاعر توسی ؟

نگهبان زبان پارسی ؟

استاد فردوسی ؟

مرا گر در مقام مادری بینی

مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم

نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است

ز نور عشق من رخشنده کیهان است

که با دستان من گردون به جریان است

که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است

برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم

که من آزاده زن فرزند ایرانم




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 توسط سویل

 

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیشکی نبود یه رهگذر تنها بود که یه روزی می خواست به شهر دوس داشتن سفر کنه توجاده ماشینش خراب می شه تصادف می کنه و بیهوش میشه اورژانس نیکی اونو به بیمارستان خوبان می بره وقتی حال رهگذر خوب میشه میبینه که تو یه شهر دیگس اونجا شهر عشق بود و پرستارش با همه فرق داشت واون پرستار با محبت و مهربونی پرستاری می کرد .اسم اون پرستار سویل بود .سویل ینی دوست داشتنی ینی عشق ینی مهربونی ینی ساویان...

 

ای کاش ادمها باور داشتند که می توان با دست خالی بدون قلم و کاغذ از عشق نوشت از دوست داشتن نوشت ای کاش روی تمام دلها نامه ای بود خالی که مهر امضائی از خدا داشت و روی آن هرچه دلمان می خواست می توانستیم بنویسیم من روی نامه ی خودم می نویسم که ای خدا جون ممنون که سویلو به من دادی و ممنون که من و به سویل دادی اخه می دونید بچه ها ما با هم اجر داریم که رو هرکدمشون یه رازه که فقط من و سویل می دونیم.

 شما تو نامه تون به خدا چی می نوشتید؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390 توسط سویل

 

وآن هنگام که در آوای دورترین انتظار به دیدار کسی میروی که دوستش داری دلت خالی می شود وبه افق های بی کران احساست چشم می دوزی شاید که دلخوشی از این که داری یک نفس که در سینه دیگریست و خشنودی که در گوانتانموی درونت کنارت زندانیست ای کاش می دانستی که محبتم برای تو همانند لبخند مونالیزا تا ابد برایت جاودانه خواهد ماند...

                                                                                  

به یادت هستم می دانی وقتی بهت فکر می کنم می خوانی چه بگویم وچه بنویسم از دوست داشتن که تو لایق بهترینی .پس ساده می گویم که در اعماق تمام دلتنگی هایم شادم که هستی .وقتی به بودنت فکر می کنم به خود می بالم که آرامم پس بدان که برای من دوستی هستی که دوست دارم دوست داشته باشی دوستی را که دوست دارد تمام دوستی تورا.یادت همیشه در قلبم و محبتت همیشه در دلم جاودانه خواهد ماند.
تقدیم به سویلکم

                                                                                                                                       

                                                                                                                                         ساويان

 

سلام به دوستاي عزيزم

ازتون ممنونم كه دل نوشته هاي سويل رو همراهي ميكنين و با نظرات و پيشنهاداتتون دلگرمي خاصي ميدين.

به پيشنهاد ساويان نازنينم،قرار شد بخش انگليسي هم جز اين وبلاگ باشه...

منم تو ادامه مطلب يه سري اصطلاحات با مزه و شيرين انگليسي واسه علاقه مندان اين زبون گذاشتم كه ميدونم واسشون تازگي داره...



بقيشو بيا اينجا بخون...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط سویل

     

    در زمانهاي بسيار قديم،وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلتها وتباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند...

روزي همگي دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه...

ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:‌‌ (بياييد بازي كنيم مثلا قايم باشك!)

همه از اين پيشنهاد شاد شدند...

ديوانگي فورا فرياد زد: (من چشم ميگذارم)و از آنجايي كه هيچ كس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد،همه قبول كردند...

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن...

يك...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد!

خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد!

اصالت در ميان ابرها مخفي شد!

هوس به مركز زمين رفت!

دروغ گفت زير سنگي پنهان ميشوم و به ته دريا رفت!

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد!

و ديوانگي مشغول شمردن بود...هفتادونه...هشتاد...هشتادويك...

همه پنهان شده بودند به جزعشق كه هنوز مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد و البته جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم عشق را نميتوان پنهان كرد.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد...نود وپنج...نود و شش...نود و هفت...

هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد،عشق پريد و در بين يك بوته گل رزپنهان شد.

ديوانگي اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود؛ٍزيرا تنبلي اش آمده بود تا جايي پنهان شود.سپس لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود،دروغ را ته دريا،هوس را در مركز زمين،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق !از يافتن او نااميد شده بود.

حسادت در گوشش زمزمه كرد:‍‍ (عشق پشت بوته ي گل رز است!)

ديوانگي شاخه ي چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته ي گل رز فرو كرد.دوباره و دوباره... تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نميتوانست جايي را ببيند.او كور شده بود...

ديوانگي گفت: (من چه كردم؟ من چه كردم؟چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟)

عشق پاسخ داد: (تو نميتواني مرا درمان كني،اما اگر ميخواهي كاري كني، راهنماي من شو)

واينگونه است كه از آن روز به بعد،

عشق كور است و ديوانگي همواره راهنماي او...

 

     تقدیم به ساویان عزیزم که همیشه مدیون خوبیاشم

                                                    (به مناسبت نهمین ماهگرد عشقمون)

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم مهر 1390 توسط سویل

 

 

از همان روزيكه دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزيكه فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

           آدميت مرد!

گرچه آدم زنده بود...

از همان روزيكه يوسف را برادرهابه چاه انداختند

از همان روزيكه با شلاق و خون ديوارچين را ساختند

               آدميت مرده شد!

بعد دنيا...

هي پر از آدم شد و اين آسياب

                                        ...گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت...

ايردريغا آدميت برنگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه ي دنيا ز خوبيها تهي ست

صحبت از آزادگي،پاكي،مروت ابلهي ست!

روزگار مرگ انسانيت است...

من كه از پژمردن يك شاخه گل،

از نگاه ساكت يك كودك بيمار،

از فغان يك قناري در قفس،

از غم يك مرد در زنجير،حتي قاتلي بر دار...

...اشك در چشمان و بغضم در گلوست...

وندر اين ايام

زهرم در پياله،زهرمارم در سبوست.

مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت ازپژمردن يك برگ نيست

واي!جنگل را بيابان ميكند...

صحبت ازپژمردن يك برگ نيست...

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نزيست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست...

صحبت از مرگ محبت،

                                    مرگ عشق،

                     گفتگو از مرگ انسانيت است...

 

 

              باتشكر ا ز دوست  نازنينم  ليلا  

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 توسط سویل
   آزادي


(شعر جالبيه حتما بخونين)من که عاششششقشم!

 

 

الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم                          

چه میخواهی؟چه میجویی در این کاشانه ی عورم؟

چه سان گویم؟چه سان گریم؟حدیث قلب رنجورم!

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمیدانی؟!چه میدانی که اخر چیست منظورم

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان بسوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان بساز مرگ رقصیدم

از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم

سکوت زجربود و مرگ بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت بقدر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم

چه میپرسی که چون مردم؟ چه سان پاشیده شد جانم؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه برخوانم؟!

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خرد شد افسانه شد روزم به صد پستی

کنون...ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون و دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها...

سراپا نغمه ی عصیان جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش

آزادی!...

 

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 توسط سویل

این پست مربوط به حرف دل بود که ترجیح دادم تو صفحه اصلیم نباشه...



بقيشو بيا اينجا بخون...

نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390 توسط سویل

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟
خداوندا
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟
خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است



نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390 توسط سویل

یك روز كارمند پستی كه به نامه‌هایی كه آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌كرد، متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می‌كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من كمك كن.


كارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه
آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد كه آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینكه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:


خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390 توسط سویل
   قصه


 

تو مرا ميفهمي

من تو را مي خواهم

وهمين ساده ترين قصه يك انسان است

تو مرا مي خواني

من تو را ناب ترين شعرزمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390 توسط سویل
   پرواز


در دلم ندایست غریب که نمی خواهد پرواز کند.جالب است همه می خواهند پرواز کنند و بروند من می خواهم بمانم و ارام و ساکت بنیشینم .خداوندا تو انی که می توانی و توانی که بمانی پس لطفی کن که من نیز بمانم و همانند تو ارام باشم .می دانی که صورت زیبای تو در عشق است و خود به افرین گفتی که مرا ساخته ای من نیز بار دیگر به تو افرین می گویم که چه ساخته ای برای من که هرچه می نگرم لیاقتی افزون بر من دارد .پس قسمت می دهم به حق این افرین گفتن که نگیری این ارامش را ازمن چرا که من نمی خواهم از دل سویل پرواز کنم.

 

                                                            ساویان




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390 توسط سویل
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آيکون دخترانه








دل نوشته های سویل

JavaScript Codes

★❤ مشق سکوت ❤★

طراحي وبلاگ وبنر

MArYam

 SOHEILA & MOJTABA "http:// www.oghyanoseearam.blogfa.com" blue day
blue day دل نوشته های سویل

رها

كدهای جاوا وبلاگ




kimia.gif (120×240)

سایه عشق

بشنو عاشقانه های مرا

♥ ღღ کـــــد کـــــــده تربچه ღღ ♥

تبادل لینک
ابزار رایگان وبلاگ
مدل لباس

ابزار رایگان وبلاگ